X
تبلیغات
رایتل
رزرو شده
شنبه 29 تیر‌ماه سال 1387

و ما هنوز منتظر امدنت هستیم
ای دوست سفر کرده
بیا و خانه خودت رو باز پس گیر
ساینا

پنج‌شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1387
طالب یک لحظه دیدار رخ یاریم و بس

طالب یک لحظه دیدار رخ یاریم و بس

بنده ء چشمان شوخ و روی دلداریم وبس

روز بر در دیده داریم تا پیام آید ز دوست

تا سحر هر شب به یاد دوست بیداریم و بس

ناله دارم از جدایی همچو نی از سوز دل

کز فراق روی جانان زار و بیماریم و بس

روزها شب می شود در حسرت دیدار دوست

شام را تا صبح با یادش به سر آریم وبس

انتظار از حد گذشت و نامه ای نامد از او

همچنان دیوانگان رسوا در انظاریم و بس

 

نیستی که ببینی چگونه بی تو تنها درغروب دل نواز کوچه باغ عاشقی قدم می زنم

     نیستی که ببینی  شب بی تو غم آلود است

 نیستی که ببینی  برسرقرار پا به پای آن درخت چنار پیر شدم

     نیستی که ببینی ابرهای عاشق چشمم در نبود تو بارانی است

 نیستی که ببینی گلزار دلم مدتهاست که بیابان شده است وعطش ناک عشق توست

    نیستی که ببینی لعل لبانم بی تو پای آن درخت چنارعشق را به همراه خود به خوابگاه ابدی می برد

 ولی این را بدان شاخه گل رز تو هنوز در دلم سرخ است

 

 

پنج‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1387
عاشقا خیز که امد بهاران


بازکن پنجره را
و ببین پر زدن بلبل باغ
که شده مست زبوی خوش و جان بخش بهار
وبکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
وببین مرغک آزرده عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گلهای بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نخورد بر بدن سبز درخت
یا که شلّاق خزان
نکند غنچه گل را پرپر
بازکن پنجره را
پرکن از رایحه و عطر بهار
ریه خسته ز سوز و سرما
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه وگل پهن شده ست
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامه سبز به تن کرده
تنش گرم شده ست
پولکی را که سپید است و قشنگ
یا که زرد است و بنفش
دست خیّاط زمان
روی این جامه سبز
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر این تازه عروس
تورخوش رنگ و سپید
از لطافت چو حریر

این بهار هم گذرا است
سال دیگر شاید
نتواند بگشاید« جاوید »
باز این پنجره را

   1       2    صفحه بعدی